چی بگممممممممممممممممم؟؟؟؟؟؟
سلام آرسان ام خیلی وقته که چیزی واست نذاشتم
ماشاالله شیطون بلا شدی عزیز دلم کم خواب به زور میرسم غذا واسه بابایی وخودم بپزم نمیزاری که باید یکی پیشت باشه وگرنه گریه میکنی عزیز دلم شیرنکاری ات بیشتر شده خانواده من و بابا جلال رو میشناسی و خود شیرینی در میاری الان از 20 شهریور بی کمک یه کم میشینی غذا تو شروع کردم 3 هفته میشه کلی از فرنی و کاستر لذت میبری با نمک من وقتی باهات بازی میکنن با صدای بلند میخندی تو اون لحظه میخوام بخورمت .
وابستگی خاصی به بابایی پیدا کردی تا میری بغلش انگشتاشو میگیری خوابت میگیره
انگار بابایی قرص خوابه. گیر دادی به بینی و گوشاش ول کن ام نیستی بیچاره بابات چیزی نمیگه از گل نازکتر بهت نمیگه بعضی وقتا حسودی میکنم بهتون امیدوارم پدر و پسر همیشه اینجوری باشید
8روزی نبودیم رفتیم مسافرت با بابا جون و مامان جون و دایی علی حالا توپست سفر مینویسم واست گلم از کارای 5 ماهگی به راحتی همه چیو میگیری دستت با اسباب بازی ات اخت شدی مو رو از ماست میکشی بیرون از بس ریز بینی حتی تار مو و نخ ام پیدا میکنی و با انگشت ای کوچوووووووووووولوت میگیریش چند شب بود پشت سر هم گریه میکردی فکر کردیم عروسی از صدای ارکس ترسیدی ولی نه اقای دکتر گفتن داری دندون در میاری امید وارم زیاد اذیت نشی .و وزنت 7/700 بود گفت واسه 5ماهگی ات وزن و قدات عالی هستش و ماشالله بچه سالمی هستی خدا جونم شکرت و گفتن غذا بهت بدم وقطره آهن راستی از خبرای این مدت روزمان پسر خواهر عمو محسن دوست بابایی به دنیا اومد و سوزین دختر عموی بابایی اونم پاهای کوچولوشو به این دنیآورد.که رفتیم دیدن پسر خاله نگار اونم مثل تو کم وزن بود اینقدر کوووووچولو وبا مزه بود حالا عکس شو میزارم واست.انگشت ای پاتو میزاری تو دهنتت .وای که چقدر دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت داریم رنگ وبوی زندگیمونو عوض کردی.تو روروئک میشنی و میری باهاش راه میری پاهای کوچولوت اینقدر با مزه است که از دیدنش سیر نمیشیم.







چی بگممممممممممممممممم؟؟؟؟؟؟
